تبليغاتX
لولویی عاشق ممکو

لولویی عاشق ممکو

لولویی که فقط می خواد ممکویی باشه

www.looloo-memco.blogfa.com

اون دست ها لولو رو از اون همه همه بیرون کشیده بود دیگر خبری از اون شلوغی ها نبود لولو نفس عمیقی کشید نگاهی به اطراف کرد یه چیزی رو گم کرده بود اما چیو؟ خدای من عروسک... خبری از عروسک نبود با دقت بیشتری اطرافشو برانداز کرد اما عروسک نبود بلند شد و با تمام وجود فریاد زد ومثل دیوانگان به این طرف و آن طرف می دوید و عروسک رو صدا می زد ام خبری نبود که نبود عروسک تنها هم دم لولو بود این انصاف نبود که اینطوری لولو روتنهابذاره و بره ...                                        

اشک تو چشمان لولو حلقه زده بود اونقدر شکه شده بود که نمی تونست گریه کنه یک لحظه به یاد جای قبلی خودش افتاد دوان دوان به طرف اونجا رفت دیگع خبری از جمعیت و اون همه شلوغی و خنده و تمسخر نبود یه چیزی اون طرف درست زیر اون درخت زیبایی که رفته رفته رفته بوی بهار گرفته بود افتاده بود کمی جلوتر رفت ... حدس لولو درست بود اون عروسک بود که آروم و بی صدا اون گوشه افتاده بود بدون لحظه ای درنگ به طرف عروسک دوید و اونو محکم در آغوش گرفت اونقدر هول شده بود که کیسه ی پولی که تماشاچی ها برای لولو به خاطر اون نمایش گذاشته بودن رو ندیده بود ... درسته  تمام اون مردمی که دور لولو حلقه زده بودن و لولو رو تماشا می کردن خیال کرده بودن تمام اون لحظاتی که لولو عروسک رو در آغوش کشیده بود و یا اون چاغو رو در دست گرفته بود همه و همه تنها نمایشی بیش نبوده و اون کیسه پول هم مزد اون نمایش بود...                                                                                                     

اینکه مردم تا چه حد اون لحظات رو واقعی می دونستن برای لولو اهمیتی نداشت چیزی که اهمیت داشت این بود که الان در کنار عروسک بود و شاید اون نمایش مقدمه ای برای کار مشترک لولو و عروسک بود شاید امروز وقتی لولو به خونش بر می گرده داستانی زیبا و سراسر شاد رو برای نمایش فردا بنویسه داستانی که در اون خبری از چاقو و اشک نباشه ... داستانی پر شور و نشاط هر چند غیر واقعی... 

www.looloo-memco.blogfa.com

+نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت0:17توسط لولو | |

 

 www.looloo-memco.blogfa.com

                                                                                                                                                    

 

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت2:50توسط لولو | |

دست هاشو گرفته بود و با خودش می کشید گویی مجرمی رو بعد مدت ها تعقیب و گریز پیدا کرده و حالا برای مجازات اونو پیش قاضی می بر.ولولو هنوز حالش کاملا" خوب نشده بود .هنوز پچ پچ ها و هم همه ها تو گوشش می پیچید ... هنوز هم اون تصاویر مبهم ... پیش چشمش پدیدار می شد ...اما اون دیگه به اطرافش توجهی نداشت... دیگه حتی مکانی که اون دست ها اونو با خودش می برد اهمیت نداشت دیگه همیچ چیز مهم نبود چون اون داشت به پیرمرد و حرف ها و خاطراتقشنگ فکر می کرد ... به پیرمردی که انگار بود و نبودش برای این آدم های سنگدل اهمیتی نداشت ... تنها کسی کهتو مراسم خاکسپاری پرمرد شرت کرده بود فقط لولو بود ... اما این هم مهم نبود چون حداقل پیرمرد لولو رو داشت و لولو هم پیرمرد رو ... حتی الان هم که پیرمرد مرده بود لولو باز حرف ها و اون خاطرات قشنگ رو تو ذهنش داشت ... لولو به خاطر تنهایی هاش غمگین نبود اون می تونست هر وقت که دلتنگ می شه خاطرات پیرمرد رو تو ذهنش مرورو کنه ... هیچ کس نمی تونه اون ها رو از لولو بگیره ... پیرمرد تو یک روز سرد پاییزی از لولو خداحافظی کرده بود یک روز سرد و دلگیر درست مثل دل آدم های این شهر...

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت21:52توسط لولو | |

هیچ وقت دوست نداشت عروسک رو از خودش دور کنه از اینکه چشمش تو چشم عروسک می افتاد خجالت می کشید از اینکه تا این حد نسبت به عروسک بدبین شده بود و می خواست عروسک رو از بین ببره خیلی ناراحت بود و خودشو سرزنش می کرد انگار چشمه اشک لولو خیال خشکیدن نداشت عروسک رو سفت چسبیده بود و همچنان اشک می ریخت همین طور که سرش پایین بود و عروسک رو تو بغلش محکم می فشرد کم کم صداهای نامفهومی رو احساس می کرد صداها رفته رفته زیاد و زیادتر می شدند کم کم این صداها به هم همه ای نامفهوم تبدیل می شد سرشو بالا برد تا نگاهی به اطراف بندازه اما اشک چشمانش رو پر کرده بود و مانع دیدش می شد تنها تصاویری تار و تیره به چشم می خورد عده ای اون اطراف بودن این تصاویر تیره و تار و اون صداهای نامفهوم صحنه ای وحشتناک پیش چشم لولو نمایان می کرد لولو خیلی ترسیده بود چند قدمی به عقب برداشت تا بلکه راه گریزی پیدا کنه اما یکدفعه تعادلش بهم خورد و به زمین افتاد اینبار صدای همهمه به خنده هایی ترسناک تبدیل شد که حال لولو رو بدتر می کرد ناگهان چندین دست به طرف لولو دراز شد با کمک اونا از جاش بلند شد اما همچنان ترس تو نگاهش موج می زد و تمام بدنش می لرزید احساس مي كرد چيزي شبيه تخته سنگي بزرگ روي قفسه سينش قرار گرفته و تنفسشو مشكل مي كنه قلبش به شدت مي تپيد طوري كه انگار مي خواست از سينش بيرون بپره و راهي به بيرون پيدا كنه خداي بزرگ قراره چه اتفاقي بيوفته اينا با لولو چي كار دارن؟نفسش به شماره افتاده بود حس مي كرد ديگه تاب و توان ايستادن نداره آسمون آدما درختها و حتي گل ها رفته رفته تيره و تيره تر و اون صداها كم و كمتر مي شدن تا جايي كه ديگه لولو نه صدايي مي شنيد و نه چيزي مي ديد اما چرا ناگهان همه چيز شروع به چرخيدن كرده؟... يك قدم جلو... يك قدم عقب ... لولو سعي داشت تعادل خودشو حفظ كنه اما ضعيف تر از اوني بود كه بتونه حتي روي پاهاش باايسته چند دقيقه اي لوتاه به اين حالت گذشت تا اينكه لولو بار ديگه نقش بر زمين شد اينبار تعداد دست هايي كه به طرف لولو مي اومدن زياد و زياد تر مي شد لولو عروسك رو سفت چسبيده بود و درست مثل لاك پشتي كه زير لاك خودش قايم شده باشه سرشو بين زانوهاش پنهان كرده بود و آروم و بي صدا مي لرزيد حالت عجيبي داشت نه چيزي مي ديد و نه صدايي مي شنيد ناگهان دستي رو روي شونه هاش احساس كرد دلش نمي خواست از لاكش بيرون بياد اما اون دست با سماجت خاصي لولو رو از جا بلند كر د و ...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت6:47توسط لولو | |

دوباره چشم هاشو باز و بسته کرد اشکهاشو با گوشه ي پيراهن پاک کرد و براي آخرين بار به چشم هاي عروسک خيره شد اون چشم ها هنوز هم در عين معصوميت مي درخشيدند لبان سرخ و کوچک عروسک هنوز هم انحنايي زيبا به زيبايي يک لبخند داشتند لولو نظير اين لبخند رو تنها بر روي يک چهره اون هم چهره ي پيرمرد ديده بود چه آرامش عجبي در چهره ي پاک و معصوم عروسک نهفته بود... گويي عروسک هم از شگرد پيرمرد براي آروم کردن لولو استفاده مي کرد پيرمرد هم زماني که لولو ناراحت بود با همين لبخند و آرامش لولو رو آروم مي کرد . اصلا" انگار عروسک جزئي از پيرمرد بود گويي روح پيرمرد در وجود عروسک دميده شده بود... روح پيرمرد؟ آره درسته لولو به ياد جمله ي پيرمرد افتاده: (( لحظه ی تولد اون زمان مرگ جسم منه ، تنها جسم ... لولو روح من همیشه با توست )) درسته پيرمرد ديگه کنار لولو نبود اما تنها جسم پيرمرد بود که با لولو خداحافظي کرده بود اما روحش ... لولو چطور مي تونست عروسک رو از بين ببره عروسکي که همواره يادآور خاطرات گذشته بود عروسکي که درست مثل پيرمرد چشم هاشو به چشمان لولو مي دوخت و لبخند زيباش رو نثارش مي کرد نه اين درست نيست لولو يک سال تمام زحمت نکشيده بودتا امروز شاهد مرگ تنها ارزو ي سال هاي آغازين زندگيه نه چندان آسانش باشه لولو يک سال زحمت کشيده بود تا امروز شاهد تولد آرزويي باشه که تنها يادگار شريک لحظه هاي بي کسيش بود تا شاهد تولد عروسکي باشه که حالا ديگه چيزي بيش از يک عروسک بود ... اشک ها دوباره يکي پس از ديگري سرازير شدند چاقو در دستان لولو شروع به لرزيدن کرد و به يک باره از دستان لرزان و بي رمق لولو رها شد و به زمين افتاد دست هاي لولو به آهستگي پايين اومدن و عروسک رو با تمام وجود در آغوش گرفتند اشک ها از گونه هاي لولو سرازير مي شدند و روي گونه ها ي عروسک فرود مي آمدند گويي عروسک هم پا به پاي لولو اشک مي ريخت ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت1:20توسط لولو | |

چاغویی که پیرمرد به لولو داده بود تا در مواقع نیاز از خودش دفاع کنه رو از تو کیفش برداشت و به طرف عروسک برگشت حالا دیگه دروست تو چشمای عروسک خیره شده بود عروسک با لبانی خندان و چشمهایی درخشان روبروی لولو قرار داشت اما اشک های کینه یی که تو چشم های لولو جمع شده بود مانع دیدن این زیبایی و معصومیت می شد انگار بعد از مرگ پیرمرد هیچ چیز برای لولو اهمیت نداشت به هیچ چیز جز کاری که می خواست انجام بده فکر نمی کرد دیگه حتی به ندای قلبش هم گوش نمی کرد آخه دیگه قلبی وجود نداشت الان دیگه اون قلب به تکه سنگی بی جان تبدیل شده بود از سنگ هم نمي شه انتظار ترحم داشت بدنش همچنان مي لرزيد حتي گرما هم نمي تونست مانع لرزش لولو بشه ديگه نه صدايي مي شنيد و نه چيزي مي ديد اين حالت عجيب رو يک بار ديگه تجربه کرده بود اما کي و کجا؟ديگه حتي مغزش هم کار نمي کرد چاغو رو به هوا بلند کرد تمام قدرتشو جمع کرده بود خشم و کينه نيروي زيادي رو در بازوان لولو اندوخته بود به طوري که هيچ کس و هيچ چيز جلودارش نبود اما اون لرزش عجيب کمي از قدرت لولو مي کاست چشماشو پشت سر هم باز و بسته مي کرد اما همه جا تاريک بود و جايي رو نمي ديد چندبار پياپي اين کار رو تکرار کرد اما هنوز نه مي ديد و نه مي شنيد ديگه داشت به نقطه ي انفجار مي رسيد دهانشو باز کرد تا فرياد بزنه اما حتي صداي فرياد هاي خودشو نيم شنيد شايد هم اصلا" فريادي در کار نبود و صدا در گلو خفه شده بود انگار همه چيز دست در دست هم داده بودن تا مانع کار لولو بشن اما واسه لولو ديگه چيز با اهميتي وجود نداشت اون همه چيزش رو از دست داده بود آخرين نيرو ي خودشو جمع کرد تا چاغو رو با تمام قدرت تو دل عروسک فرو کنه و اونو واسه هميشه از بين ببره که ...

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت8:10توسط لولو | |

حالا دیگه لولو به آرزوها ش رسیده بود یک خونه زیبا ویک همدم جدید اما در مقابل اینها بهترین دوست و همدمش رو از دست داده بود آره دیگه پیرمردی وجود نداشت که در هنگاه سختی به نصایح و امیدها ی قشنگش امیدوار باشه آخرین سطر نامه ی پیرمرد رو ورق زد تا حالا پیرمرد اینقدر با لولو حرف نزده بود بعد از او داستانی که پیرمرد نوشته بود یک برگ سفید کاغذ وجود داشت که جز جمله ای کوتاه چیز دیگه ای در اون یافت نمی شد و اون جمله ای این بود:((کوهی که قله اش بلندتر است دره اش عمیق تر است))حالا دیگه لولو به خوبی معنای جملات پیرمرد رو درک می کرد.می دونست در میان جملات کوتاه پیرمرد چه درس های و نصایحی پنهانه.می دونست که اون قله می تونه همون غرور باشه هرچقدر غرور لولو بیشتر باشه دره ای که توش سقوط خواهد کرد عمیق تره...

انگار نامه ی پیرمرد امیدی تازه در دل لولو به وجود اورده بود امیدی که با مرگ پیرمرد رفته رفته در میان خارهای ناامیدی و اندوه پنهان ، و در انزوا نبود می شد.پیرمرد برای لولو همیشه مظهرامید بود لولو درست همون امیدی رو بدست اورده بود که موقع ورودش به ممکو بعد از حضور پیرمرد تو دلش شکوفا شده بود اما لولو هنوز هم غمگین بود از اون عروسک متنفر شده بود و اونو باعث مرگ پیرمرد می دونست البته بارهاو بارها تو دلش دنبال دلایل قانع کننده واسه این احساس گشته بود اما دلیلی نیافته بود بعد از مرگ پیرمرد دیگه اون عروسک رو ندیده بود مدتی می شد که اونو در اعماق کوله پشتیش پنهان کرده بود و دیگه سراغش نرفته بود می ترسید با دیدن اون دباره خاطرات اون روز تلخ تو دلش زنده بشه و ...

حتی با فکر کردن به اون روز اشک تو چشمای لولو حلقه می زد،لرزه خفیفی براندام ضریف و کوچیکش باعث شد یک لحظه از اون افکار بیرون بیاد و نگاهی به اطراش بندازه،بله افکار لولو اونو تا بالای قبر پیرمرد رسونده بود.تا چشمش به قبر افتاد بی اختیار اشک ها یکی پس از دیگری از گونه هاش سرازیر شد در اوج گرمای تابستون یک آن سرما تمام وجودش رو در برگرفت بعد از گذشت ماه ها هنوز نتونسته بود مرگ پیرمرد رو باور کنه اون صحنه برای همیشه جلوی چشماش نقش بسته بود یک آن فکری به ذهنش رسید کوله پشتیشو باز کرد و عروسک رو از اون بیرون کشید باعصبانیت اونو جلوی خودش گذاشت کینه و خشم سرتاسر وجوش رو در برگرفته بود هر بار که کوله پشتیشو باز می کرد و چشمش به اون عروسک می خورد یاد اون روز نحس می افتاد باید کار رو تموم می کرد از اولش هم فکر ساخت اون عروسک اشتباه بود باید اونو واسه همیشه ازبین می برد

آره اون عروسک باید بمیره ...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت3:8توسط لولو | |

اون پسرک همیشه فکر می کرد اون طرف دیوار یه چیزی هست که باید کشفش کنه تا اون روز هیچ کار خاصی بلد نبود که انجام بده واسه همین روز و شبش شده بود نشستن پشت این دیوار و فکر کردن هر روز پشت اون دیوار می نشست و فکر می کرد تمام آرزوهاشو پشت اون دوار بلند قدیمی تصور می کرد واسه همین یک روزتصمیم گرفت تا یه کاری بکنه اون هر طور شده باید خودشو به پشت دیوار می رسوند واسه همین تمام فکرشو به کار انداخت وسیله ای در اختیار نداشت تا بتونه به وسیله ی اون بره اون طرف دیوار روزها و شب ها می نشست و درمورد راه هایی که می تونستن اونو به اون طرف دیوار برسونن فکر می کرد روزهای سختی در انتظار به سر برد گرما،سرما ،باد،بارون و... اما در تمام اون مدت تنها امید پسرک بود که باعث می شد دست از تلاش برنداره و همچنان به رفتن به آن سوی دیوار فکر کنه سال ها در پی هم گذشت و گذشت و پسرک که حالا مرد بزرگی شده بود همچنان برای رسیدن به اون طرف دیوار تمام راه هایی که به فکرش می رسید رو امتحان می کردروش های مختلفی رو امتحان کرد وفکرها و ایده های جالب زیادی به ذهنش رسید تا این که یک روز بعد از تلاش های زیاد تصمیم گفت آخرین راهی رو که به ذهنش رسیده بود امتحان کنه، بله خودشه،اون بالاخره تونست راهی برای رسیدن به اون طرف دیوار پیدا کنه همینکه به اون طرف دیوار رسید یک دفعه خشکش زد و در جا میخکوب شد پشت دیوار چیزی نبود و با جایی که بود هیچ فرقی نداشت هیچ چیز در انتظارش نبود هیچ چیزساعتی مات و مبهوت به یک نقطه خیره شد شک بزرگی بهش وارد شده بود سال ها تلاش برای هیچ ... اما نه تمام این تلاش ها اونقدرها هم بیهوده نبود اون مرد که روزی پسرکی ساده و بی فکر بود حالا مردی بزرگ و با تجربه شده بود درواقع هدیه ی پیرمرد همون تجربه هایی بود که طی اون سال ها به دست اورده بود و نه چیزهایی که پشت دیوار تصور می کرد حالا دیگه پسرک دیروز، مرد باتجربه ی امروز بود...

+نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت0:22توسط لولو | |

لولو دست به کارشو، تا کی می خوای بشینی و غصه بخوری؟ بلندشو،تو باید اون خونه ای که آرزو داشتی رو زیباتر از تصورات ذهنی خودت بسازی یه خونه با 2 تا پنجره رو به آفتاب و باغچه ای که توشو پر کردی از گل های زیبای همیشه بهار گل های امید و مهربانی گل های صداقت و خوشبختی و از همه مهمتر تک گل زیبای عشق که قلب تپنده ی باغچه ی زیبای تو هستش آجرهاتو به تعداد گل های توی باغ انتخاب کن با صبر و حوصله اونارو رویه هم بچین کاری کن که در خونت رو به گل ها و در مسیر نور خورشید باز بشه تا با هرباری که در خونتو باز می کنی نور زیبای خورشید همراه با عطر خوش گل ها وارد خونت بشه و روح تازه ای به اون ببخشه فراموش نکن که خونه تنها چیدن اتفاقی آجر ها رو ی هم  نیست بلکه ساختن بنایی امن و سرپناهی برای مقابله با شرایط بهرانی و حساس زندگیه شرایطی مثل بادهای تند و خشمناک کینه و حرص یا باران زشت نامهربانی و یا توفان کدورت و ناامیدی

اما به یاد داشته باش تو نباید واسه فرار از شرایط سخت خونتو به دور از هیاهوی شهر و آدماش بسازی چرا که در این صورت از همه چیز دور می شی و رفته رفته در انزوای کامل به سر خواهی برد و این یعنی نابودی محض برو و خانه ای بساز در قلب شهر مگه تو ممکو رو نمی خواستی؟ خوب اینم ممکو جای جای این شهر در حال تپیدنه نترس تو می تونی خودتو با خلقیات اونا وفق بدی 1 سال مدت کمی واسه آشنایی نیست برو چشمهاتو به روی تمام نامهربانی ها ببند گوشهاتو برای شنیدن تمام طعنه ها و... آماده کن این خصلت اوناست اما تو می تونی جوری زندگی کنی که این حرف ها تاثیری بر روی زندگی قشنگت نذارن اونا هم کم کم یاد می گیرن که چطوری با تو کنار بیان تمرکزو حواستو واسه پرکردن گوشت از حرف های بی مورد اونا درگیر نکن چرا که با پرشدن گوشت از این حرف ها امکان باز شدن دهنت هم زیاده و حرف زدن تو نه تنها کاری از پیش نخواهد برد بلکه باعث بروز مشکلاتی بس بزرگتر و دردناک تر می شه اونارو دوست داشته باش تا اونا هم تورو دوست داشته باشن کسی رو دشمن خودت ندون بزرگترین دشمن تو همون نفس توهستش که وجودت زندگی می کنه مراقب باش اون هرزمان امکان داره که بیدار بشه خوب الان دیگه کم کم خونه ای خواهی داشت زیبا و دوست داشتنی خونه ای کوچک اما باطراوت و شاد راستی سعی کن در شرایط عادی همیشه درهای پنجرتو باز بذاری و هیچ وقت پرده ی پنجره های خونتو نکشی !

بذار فضای خونت با خارج از طریق همین پنجره ی کوچیک با هم در ارتباط باشن اونا از هم جدا نیستن لولو تو می تونی خونه ی دل رو هرچه زیبا تر بسازی!

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت4:32توسط لولو | |

هیچ گاه به ذهنت اجازه نده که در کشاکش لحظات ناامیدی روزگار گم بشه تا زمانی که هستی و زندگی می کنی فرصت داری یک عالمه فرصت برای تازه شدن ، لولو بهار زندگیتو بهاری بساز بذارعطر خوش گل هایی که تو باغچه کاشتی از در و پنجره ی خونت وارد بشه و فضای خونتو عطراگین کنه لولو لبخند رو از یاد نبر تو می تونی تو دلت گریه کنی اما نگذار غم تو نگاهت بشینه و لونه کنه فراموش نکن که به گل های امیدی که تو باغچه کاشتی بیشتر از بقیه ی گل ها آب بدی آخه اونا از بقیه ی گل های باغ حساس تر هستن زود پژمرده و پرپر می شن اما فراموش نکن گل سرخی که گوشه ی باغچه کاشتی از اونا هم حساس تره باید جاشو عوض کنی با اومدن عروسک دیگه جای اون گل گوشه ی باغچه نیست جاشو عوض کن با دست هات وجب به وجب خاک باغچتودر نظر بگیر و  پر تپش ترین نقطه رو پیدا کن آره اونجا قلب باغچه ی دلته اون گل سرخ همون گل عشقه باید ازش بیشتر از هر گلی مراقبت کنی هر روز به سراغش برو فراموش نکن که اون با بقیه خیلی فرق داره هر روز دست نوازش به سرش بکش و بذار بدونه که تو همیشه به یادشی بهش بگو که محاله فراموشش کنی نذار دلتنگ بشه اما مراقب خار های روی بدنش باش اگر دست هاتو زخمی کرد ناراحت نشو اون زخم ها هیچ وقت عمق نخواهند بود مبادا خشم بر تو غلبه کنه و خارهاشو بچینی ! گاهی علف های هرزی کنارش رشد می کنن تا کاملا" رشد نکردن اونارو بچین چرا که رفته رفته روی گل سرخ رو می پوشونن و در انزوا نابودش می کنن .غذای گل سرخ رو باید به اندازه بدی نه زیاد و نه کم همیشه حد تعادل رو رعایت کن بگذار باران عشق و محبت همیشه بر سرش بباره اما مراقب باش بارانی که با اسید نفرت و کینه ادقام شده باشه نه تنها فایده ای برای گل نداره بلکه اونو به نابودی می کشونه! در عوض ِتمام این مراقبت ها اون به تو آرامش و روحیه  می ده تا بتونی بقیه ی گل ها (گل های امید و مهربانی، زندگی و خوشبختی و...) رو آبیاری کنی راستی اجازه داری تنها یک گل سرخ تو باغچه ی دلت بکاری چرا که مراقبت از چند گل سرخ کار آسونی نیست و برای اینکه بتونی به اندازه به یکی از گل ها برسی مجبوری دیگری رو فراموش کنی و این یعنی نا بودی یک گل سرخ دیگه ... و نابودی گل سرخ جرم کمی نیست !!! ..

    

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت22:30توسط لولو | |

عزیزم زندگی روزی به پایان می رسد.هیچ کس و هیچ چیز جاودان نمی ماند .همگی روزی خواهیم رفت .عزرائیل زمانه روزی به سراغت می آید  چه بخواهی چه نخواهی خواهی رفت

برای او چه اهمیتی دارد که تو پادشاهی قدرتمندی و یا گدایی مسکین؟

عالمی یا نادان؟ خوابی و یا بیدار؟ او فقط یک چیز را می داند و آن گرفتن جانت است.

وقتش را کسی نمی داند.آرام و بی صدا به سراغت می آید و روحت را از کالبد جدا می کند تا بدانی هیچ چیز ماندگار نیست .همیشه آگاه باش ... این حرف ها برای این نیست که ناامید باشی و آنقدر منتظر بمانی تا روزی مرگ به استقبالت بیاید تو باید به استقبالتش بروی اما نه ناامید و دل شکسته،بلکه با دستی پر... کوله بارت را پر کن از عشق و محبت چرا که بعد از تو قرار است اینها به یادگار بمانند نگذار اشک های ناامیدی و پشیمانی بدرقه ی راحت شوند.

از مرگ نترس اما همیشه آماده باش چرا که وقتی زمانش رسید دیگر به تو امان نمی دهند تا گذشته ات را جبران کنی.

بگذار مردم از تو به نیکی یاد کنند از آن دسته ای نباش که هر روز با عجز و ناتوانی و قلبی ناامید از رحمت خدا دست هاشونو رو به آسمان دراز می کنند و از خدا می خواهند تا لحظه ی مرگشان را تسریع دهد. آرزوی آن ها روزی محقق می شود اما در پس آن چیزی نیست جز پشیمانی ،پشیمانی و پشیمانی...چرا که لحظات قشنگ زندگی رو با ناامیدی و آرزوی مرگ کردن تلف کردند لحظاتی که می توانست با عشق به خالق و مخلوق و افکاری سالم و زیبا سپری شود، اما دیگر دیر شده راه برگشتی نیست نه این دنیا فایده ای برایشان داشت و نه آن دنیا لذتی از زندگی خواهند برد آن ها همان هایی هستند که خداوند در قرآنش گفته((خَسَرَالدنیا وَ الاخره)) یعنی هم در این دنیا و هم در آخرت ضرر کردند.

تولد قشنگ ترین آرزوتو بهت تبریک می گم .مواظبش باش،اون عروسک چوبی روزی بزرگ می شه فراموش نکن غذای اون عشق و محبتیه که در وجودت نهفتست .

هیچ گاه عشقت رو از اون دریغ نکن.

لحظه ی تولد اون زمان مرگ جسم منه ، تنها جسم ... لولو روح من همیشه با توست

 

                          

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت14:29توسط لولو | |

لولو چشمهاش رو در حالی باز می کرد که نور خورشید تا نصفه های قبر نفوذ کرده بود

چه حس عجیبی داشت انگار امروز، یک روز خاص بود؛ نگاهی به اطرافش انداخت

همه چیز کاملا" عادی بود هنوز هم جسد بی جان پیرمرد بر روی زمین بود پس این اتفاق تلخ حقیقت داشت لولو خواب نبود دیگه پیرمردی در کار نبود باید اونو به دست خاک می سپرد از جاش بلند شد به طرف جسد پیرمرد رفت و اونو تو قبر گذاشت وآرام ارام خاک ها رو از اطراف بر روی جسد ریخت چه بد لحظه ای بود زمان دل کندن ازیه دوست و این چه بد سرنوشتی بود لولو درست زمان تولد آرزوش امیدشو از دست داده بود دیگه نمی تونست تحمل کنه به یک باره بقضی که تو این مدت مانع گریه کردن لولو می شد ترکید و قطرات اشک آرام آرام از گونه هاش به زمین چکید .

مدتی کنار قبر نشست و به عروسکی که ساخته بود نگاه می کرد و همچنان اشک می ریخت

لولو نمی دونست تولد(عروسک) آرزویی که مدت ها انتظارشو کشیده بود رو جشن بگیره یا در فراق از دست دادن تنها امیدش(پیرمرد) اشک بریزه.

در حالی که اشک های یخ زده رو از گونه هاش پاک می کرد از جاش بلند شد دست عروسک رو گرفت و مسیر خط کشی شده ی همیشگی رو دنبال کرد به یاد اولین روزهای ورودش به ممکو افتاد درست همچین روزی بود که لولو واسه اولین بار تصمیم گرفت یک ممکویی باشه اره درسته امروز روز تولد لولو بود .

درست یک سال از تولد لولو گذشته بود این 1 سال چه زود گذشته بود لولو یک سال بزرگ تر شده بود 1 دوست جدید (عروسک)پیدا کرده بود و یک دوست قدیمی (پیرمرد)رو از دست داده بود در هر صورت کسی نبود که تولد لولو رو بهش تبریک بگه...

لولو دست در دست عروسک همچنان به یاد گذشته خط کشی های مقطع جاده رو به امید فردایی بهتر می پیمود فردا هم یک روز جدید بود روزی برای امیدی جدید...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت23:20توسط لولو | |

انگار تمام دنیا روی سرش خراب شده بود شانه های کوچیک و بی رمقش تاب و توان تحمل این غم رو نداشت لولو هنوزنتونسته بود مرگ پیرمرد رو باورکنه ...

با دلی شکسته در حالی که دستان سرد و بی روح پیرمرد رو به گرمی می فشرد ، با حسرت تمام به چهره ی مهربان و خندان پیرمرد چشم دوخته بود...

 هیچ وقت فکر نمی کرد پیرمرد به همین زودی و بدون خداحافظی ترکش کنه هیچ وقت فکر نمی کرد آرزوی دادن این خبر خوش به پیرمرد همچون پرنده ای شکسته بال در قفس نا باوری قلب کوچیکش که تنها سرمایه ی سفرش به ممکو بود محصور بشه لولو هیچ گاه فکر نمی کرد روزگاری تکه ای از این سرزمین گورستان بهترین همسفرش باشه...

دلش نمی خواست جسم پیرمرد رو به دست خاک بسپاره اما چاره ای نبود با همون دست های کوچیکش شروع به کندن قبری به بزرگی روح مهربان پیرمرد کرد عجیب بود که اینبار اشکی نمی ریخت گویی که اشک های لولو خودشونو در حصار زندان ناباوری و اندوه محصور کرده بودند.

هربار سری می چرخوند و دوباره به چهره ی پیرمرد نگاه می کرد دل کندن از این چهره ی مهربان براش خیلی سخت بود ، از جاش بلند شد و دوباره دستشو روی قلب پیرمرد گذاشت

گویی هنوز باور نداشت که این قلب خسته تپیدن رو برای همیشه از یاد برده...

نا کام و دل شکسته بلند شد نگاهی به اطراف انداخت باد سردی می وزید صدای سوسوی باد که از لا به لای درختان خشک و در خواب رفته ی زمستان عبور می کرد گویی آوای غم انگیز رفتن سر می داد رفتن یار و همسفری که چندان هم نا آشنا نبود .

پیرمرد همون آشنای دیرینه ای بود که روزی دراین سرزمین دیده به جهان گشود بعدها در سن جوانی این سرزمین یعنی همین ممکو رو به قصد پیدا کردن غربیه ای آشنا ترک می کنه

و به خودش قول می ده که تا زمانی که پیذاش نکرده پا به ممکو نذاره اما...اما پیرمرد که دوباره به ممکو برگشته بود ولی هیچ وقت لولو اون غریبه ی آشنا رو ندیده بود

باز هم سؤال بی جواب اما این بار دیگه پیرمرد نبود تا جواب سؤالشو بده .

آهی کوتاه کشید و نگاهی به آسمون خاکستری رنگ ممکو انداخت ، چند قدمی برگشت و تو همون قبری که واسه پیرمرد کنده بود دراز کشید و چشمهاشو بست می دونست که افکار پی در پی مجالی برای خواب نمی ذارن اما ازهر چی بود از تماشای آسمونه گرفته ی بالای سرش بهتر بود ...

                         

                                                 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت21:0توسط لولو | |

 

لولو خیلی خوشحال بود اونقدر خوشحال که دوست داشت با تمام وجود خوشحالیشوفریاد بزنه اون بالاخره

به یکی از آرزوهاش رسیده بود چه روز قشنگی بود امروز.لولو حس می کرد بار بزرگی از دوشش

برداشته شده دیگه هیچ مشکلی نداشت.لبخندی مملو از شور و نشاط بر لب هاش جاری بود خیلی وقت

بود که اینطوری از ته دل شاد نبود.دیگه تنها نبود .الان دیگه کسی رو داشت که باهاش درد

کنه لولو یه عروسک داشت عروسکی که همیشه گوشی شنوا داشت و نه دهانی که تمام راز های لولو رو

با بلندگوی حسادت و کینه فریاد بزنه ،عروسکی که همیشه لبخند بر لب داشت درست مثل،درست مثل

پیرمرد ...آره لولو باید این خبر خوش رو به پیرمرد می داد باید به خاطر تمام کمک ها و خوبی ها از

پیرمرد تشکر می کرد .با عجله به طرف میدون می دوید از خود بی خود

شده بود تصور خوشحالیه پیرمرد ازشنیدن این خبر لولو رو بیشتر ذوق زده می کرد

شنیدن این خبر می تونست پاسخی به تمام خوبی ها و کمک های پیرمرد باشه و ذره ای از مهربانی های

پیرمرد رو جبران کنه ،لولو نفس نفس می زد به چند قدمیِ نیمکت همیشگی رسیده بود اما،اما چرا پیرمرد مثل

همیشه نبود چشم هاش بسته بود .

چند باری پیرمرد رو صدا زد اما هیچ جوابی نشنید.جلوتر رفت دستشو روی قلب پیرمرد گذاشت

نمی تپید.دست های یخ زده ی پیرمرد چشمانی که برای همیشه غروب

 کرده بود نفس گرمی که سرد شده بود و قلبی که دیگه نمی تپید همه و همه گواه بر یک چیز بود اینکه پیرمرد

 دیگه زنده نیست...

لبخند بر لبان لولو خشکیده دلش می خواست بزنه زیر گریه اما هنوزمرگ پیرمرد رو باور نداشت

اون چه بهای سنگینی در قبالآرزوی کوچیکش پرداخته بود؟ آخه چرا پیرمرد؟

به همین سادگی لولو رو تنها گذاشته بود.اما هنوز هم لبخند بر لب داشت لبخندی به زیباییه

اولین روز آشنایی پیرمرد با لولو...

لولو در کنار جسم بی روح و سرد پیرمرد بی صدا در دل گریه می کرد و آروم زیر لب زمزمه می کرد:

هر چند که آیینه بی رنگ تر است                       از خاطر غنچه ها دلم سنگ تر است

بشکن دل بی نوای مارا ای عشق                        این ساز،شکسته اش خوش آهنگ تراست

                            

                  

        

+نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت22:22توسط لولو | |

  

                        

 

تمام دیروز همچون رویایی شیرین گذشت .اون مه هم جای خودشو به  نور خیره کننده ی خورشید داده بود نوری که هیچ چیز در پس اون قابلیت پنهان شدن نداشت.

       یک لحظه چشماشو بست کف دست های کوچیکشو رو هم گذاشت و اونارو  در  انتهای چانه اش قرار داد و زیر لب جملاتی رو زمزمه کرد چند لحظه بعد چشم هاشو باز کرد و این بار در مسیر طلوع خورشید قدم برمی داشت.همه چیز آماده بود تا لولو به هدفش برسه هدفی که شروعی نو برای رسیدن به هدف نهایی و کامل تری بود که لولوهمیشه آرزوشو داشت.

  لولو هنوز خونه ای نداشت اما هر کجای این شهر دوست داشتنی می تونست خونه    ی لولو باشه پس گوشه ای نشست وسایلشو آماده کرد تنه ی درخت احتیاج به تغییرات اساسی داشت پس دست به کار شد گلبرگ ها و برگ های سرخ گل همیشه بهار رو پرپر کرد تا بتونه عصاره ی سرخشو آماده کنه،

علف هارو دسته بندی کرد و کنار گذاشت و نخ های لباسشو جدا کرد و ابتدای هر یک از نخها رو به سر هرکدام از 2 شاخه ی فرعی که در ابتدای تنه ی اصلی قرار داشتن متصل کرد سپس آخرین نخ رو هم به تکه چوب دایره ای شکلی که در رأس تنه ی اصلی قرار داشت متصل کرد

همه چیز آماده بود عصاره ی سبز و قرمز که از برگ ها وگلبرگ های گل زیبای همیشه بهار تهیه کرده بود برداشت،با رنگ سبزی که داشت دو نقطه رویتکه چوب دایره ای شکل ابتدای تنه کشید و سپس با رنگ قرمز خطی مورب به پهنای قشنگ ترین لبخند بهاری ترسم کرد و علف های خشک شده رو بر بلندترین نقطه ی چوب دایره ای شکل قرار داد و تکه ی پیرهنشو دور تنه ی اصلی قرار داد و انتهای اونو گره زد. .سپس چند قدمی عقب رفت و نگاهی به موجود جدیدی که خلق کرده بود انداخت.چهره ای معصوم همراه با لبخندی مملو از تشکرپیش چشم لولو بود شوق و هیجان در چشمان مات و مبهوت لولو که حالا فقط و فقط به یک نقطه خیره شده بود موج می زد.

آره اون یه عروسک خیمه شب بازی بود عروسکی که قرار بود همسفر جدید لولو باشه.

    لولو انتهای تمام اون نخ ها رو به دو تکه چوب که به شکل ضربدر بر روی         یکدیگر قرار داشتند متصل کرد و رو به عروسک نشست و گفت:

(( تولدت مبارک ))

                       

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت23:56توسط لولو | |

خدایا واقعا" ازت ممنونم ،ممنونم واسه همه چیز…

 و آروم آروم اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر شد و به زمین چکید.اما این بار این اشک شوق بود که از گونه های لولو سرازیر می شد .لولو خوشحال بود چون بهار،پیرمرد و گل سرخ همیشه بهاررو بدست اورده بود خوشحال بود که بالاخره آخرین مورد لیستشو خط می زد و روزی که انتظارشو می کشید فرا رسیده بود.

همه چیز آماده بود :

تنه ی درخت، علف های خشک شده ، تکه ی پیراهنش و اون گل همیشه بهار…

اما آخه این وسایل به چه درد لولو می خورد ؟

یعنی می خواست با اونا چی کار کنه؟

یعنی واقعا"حدف لولو اینقدر بزرگ و با اهمیت بود که به خاطر رسیدن بهش این همه سختی رو متحمل شده بود؟

لولو به پیرمرد هم نگفته بود چی کار می خواد بکنه

اما جالب تر اینجا بود که پیرمرد هم هیچ وقت از لولو در این باره چیزی نپرسیده بود.

چند دقیقه ای می شد که لولو با پیرمرد خداحافظی کرده بود

لولو هنوز روی نیمکت نشسته بود معلوم بود افکار جدید و تازه ی زیادی در سر داره خیلی دلش می خواست بازم به یاد گذشته روی اون نیمکت بشینه اما زمان زیادی نداشت .

باید دست به کار می شد بازم به جای همیشگیش رفت تا بخوابه فردا صبح کلی کار داشت که باید انجام می داد.

مه غلیظی تمام شهر رو فرا گرفته بود به طوری که حتی دیدن چند قدم اون طرف تر هم مشکل بود.لولو با خودش فکر می کرد که آرزوهاش یه جایی پشت همین مه قایم شدن و کافیه لولو دستشو دراز کنه تا به اونا برسه.پس به امید فردایی بهتر که اینبار امید زیادی بهش داشت چشم هاشو بست و به خواب رفت…

                              

       

+نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت21:44توسط لولو | |

اون بارون بهاری اومده بود تا بهار دل لولو رو که مدت ها بود گم شده بود آبیاری کنه لولو حرف های ناگفته زیاد داشت اما انگار توانایی چرخوندن زبانش و باز کردن لبهای بهم دوخته شدش رو نداشت پیرمرد نگاهی به لولو کرد و بی مقدمه پرسید تو هنوز بهارتو پیدا نکردی؟!!! لولو با تاسف سری تکون داد و گفت :نه. اما... پیرمرد حرفشو قطع کرد و گفت از بهار چی می دونی؟

قفل سکوت لولو شکسته شد و تمام ماجرا رو مو به مو تعریف کرد اینکه هنوز هم سردرگمه!  پیرمرد با همان لبخند زیبا و پرمعنای همیشگه گفت می دونی چرا اون پیرزن به تو گفت بهار یعنی همون چیزی که من داشتم و قدرشو ندونستم؟  

میدونی چرا وقتی اون پسرک فهمید تو دنبال بهار می گردی سر در بازارچه بهار رو نشونت داد؟ می دونی چرا با این وجود تو هنوز نتونستی بهار رو پیدا کنی؟ قبل از اینکه لولو حرفی بزنه پیرمرد تکه چوب کوچیکی رو به لولو نشون داد و گفت این چیه؟لولو که هنوز منظور پیرمرد رو متوجه نشده بود بی تامل گفت خوب معلومه یه تیکه چوبه. پیرمرد گفت: اما نه به نظر من این یه گله...  پیرمرد بی توجه به چهره ی متعجب لولو ادامه داد تکه چوب رو کنار گذاشت و ادامه داد... و اما جواب سوال های من ...ولی نه بذار سوالمو آسون تر بکنم به نظر تو کدومشون درست می گفتن؟ پیرزن اون پسرک و یا لولو که حرف هیچ کدومو باور نداره ؟                                   

لولو هنوز نمی دونست چه جوابی باید بده یعنی جوابی نداشت که بگه.    پیرمرد که این سردرگمی نگرانی رو تو چهره ی لولو می دید با همون لبخند که این بار پررنگ تر به نظر می رسید ادامه داد. به نظر من هر دو اونا درست گفتن...  یادته وقتی در مورد بهار از پیرزن پرسیدی اون چه جوابی بهت داد؟ اون گفت بهار یعنی همون چیزی که من داشتم و قدرشو ندونستم یعنی همون جوانی اون پیرزن بهارشو در دوران جوانی خودش می دید دورانی که با پیرشدنش مثل قطره ای آب در دل خشک کویر دفن شده بود و دیگه اثری ازش یافت نمی شد اون بهار رو با احساس و تجربش آمیخته و شناخته بود. اما در مورد پسرک: اون خودش در دوران خوانی به سر می برد و چیزی رو از دست نداده بود تا مثل پیرزن حسرتشو بخره اون بهار رو هنوز حس نکرده بود بهار رو تنها با چشم می دید و نه با دل...  و اما تو لولو دنبال بهار می گردی چون فکر می کنی نمی شناسیش در حالی که همیشه اونو همراه خودت داشتی درکش کردی اما نه به اسم بهار بلکه به اسم یه احساس قشنگ به نام عشق ...  پیرمرد اینبار چیز دیگه ای به لولو نشون داد و گفت این چیه لولو گفت خوب این یه گله!  پیرمرد ادامه داد : اما تو همین چند لحظه پیش گفتی این یه تیکه چوبه !!!!!!!  بعد اونو چرخوند و گفت نگاه کن این همون تکه چوبه با این تفاوت که تو بار اول این سمتشو ندیده بودی و فرق اون پیرزن با پسرک دراین بود .چرخه ی روزگار اینو واسه پیرزن چرخونده بود اما واسه پسرک هنوز این اتفاق نیفتاده بود. پیرمرد گل رو به دست لولو داد و گفت این هم همون گل همیشه بهار که بخاطرش دنبال بهار می گشتی  فقط مراقب باش ممکنه اینم مثل جریان همون تکه چوب باشه لولو این بار منظور پیرمرد رو فهمیده بود می دونست که نباید اونقدر محو زیبایی گل بشه که فراموش کنه همین گل زیبا خاری داره که می تونه در اوج ناباوری اونو زخمی کنه...

  

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت16:39توسط لولو | |

لولو باید از کجا شروع کنه؟                                                                                                       یعنی دوباره باید برگرده؟  به همون جا که ازش می ترسید؟ همون جایی که بارها سعی کرده بود بره اما نتونسته بود و مسیرشو عوض کرده بود؟ آخه چه دلیلی واسه رفتن به اونجا داشت؟ اصلا" لولو چه حرفی واسه گفتن به اون ناشناس داشت؟                                                             چطور باید به اون احساسش اطمینان می کرد؟ یعنی دوباره باید دل رو به دریا میزد؟                                                                                       هنوز گیج بود تو این وضعیت تصمیم گیری واقعا" براش مشکل بود اما زمان زیادی نداشت بالاخره برگشت هم یکی از راه های این جاده بود  .پس خودشو واسه برگشتن آماده کرد.

هر بار که به میدون نزدیک تر می شد اون حس عجیب هم در وجودش قوی تر می شد.قلبش به شدت می تپید ...                                                                                                                          تو راه همش با خودش تمرین می کرد که چطور سر صحبت رو باز کنه.چی بگه؟ اصلا"از کجا شروع کنه؟ دوباره وارد میدون شده بود ... چقدر خلوت بود ...سری چرخوند و به اون نیمکت نگاه کرد.هنوز ناشناس اونجا بود. لولو دیگه تعجب نمی کرد.

چون دیگه حالا کاملا"باور داشت حتما چیزی هست که ناشناس رو در این مدت اونجا موندگار کرده بود . این بار قدم های کوچیکشو بلندتر بر می داشت به نیمکت نزدیک شده بود.نفس هاش به شماره افتاده بود.صداشو صاف کرد و بلند سلام کرد.                                                                                     ناشناس که انگار مدت ها منتظر این لحظه بود به آرامی و با لحنی که خیلی واسه لولو آشنا بود جواب سلامش رو داد.                                                                                                                  لولو کمی جلوتر رفت تا چهره ی اون ناشناس آشنا رو ببینه ناشناسی که از هر آشنایی آشناتر به نظر می رسید.الان دیگه درست روبروی اون ناشناس قرار داشت اما هنوز سرش پایین بود . سرش رو به آرامی بالا برد ...

خدای بزرگ لولو داشت درست می دید؟ این ناشناس که همون پیر مرد بود.خدایا شکرت چه زود آرزوی لولو بر آورده شد.موجی از شوق و خوشحالی تمام وجود لولو رو فرا گرفته بود.پیر مرد با اشاره انگشت از لولو خواست تا کنارش وروی اون نیمکت بشینه                                                                                                                    لولو داشت به اون چند باری که تا نزدیکای نیمکت اومده بود و دوباره برگشته بود فکر می کرد و مدام تو دلش افسوس می خورد که چرا همون موقع ...   به هر حال این مهم نبود چیزی که خیلی واسه لولو اهمیت داشت دیدار دوباره ی پیرمرد بود.پیر مردی که واسه لولو حکم بارون بهاری رو داشت که هر بار با اومدنش شادابی و طراوت خاصی به زندگی لولو می بخشید ...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت22:55توسط لولو | |

لولو از خواب بيدار شد.يعني بيدار بود آخه از ديشب اصلا نتونسته بود بخوابه همش داشت فکر مي کرد واسه آخرين بار به اون نيمکت نگاهي انداخت ناشناس هنوز هم اونجا بود.

لولو بي توجه به حضور اون ناشناس باز هم به راهش ادامه داد اما آخر اين جاده کجاست؟ اين چه راهيه که نه تمومي داره و نه مي شه آخرشو خوند؟

خسته و دل شکسته کنار جاده نشست جاده اي که اسمشو جاده ي آرزوها گذاشته بود.جاده اي يک طرفه که بر خلاف بقيه راه برگشت داشت.نگاهي به کوله پشتيش انداخت چيز زيادي واسش نمونده بود اگه به اين زودي ها نتونه بهار رو پيداکنه... اگه نتونه قصر آرزوهاشو ته اين جاده ي نا معلوم پيدا کنه چي؟ اگه تو اين جاده ي بي کسي حتي بي کسي هم باهاش وداع کنه چي؟ اگه چشمهاش تحمل وزن قطرات اشک هاشو نداشته باشن و بي اختيار رو گونه ها جاري بشن چي؟ديگه داشت منفجر مي شد .مي خواست فرياد بزنه با تمام وجود .

خودتو خسته نکن فايده نداره تو اولين کسي نيستي که مي خواي اين کارو بکني . اينجا کسي صداتو نمي شنوه !                                                                                                                          اين حرف هاي جواني بود که کنار جاده و درست رو به روي لولو نشسته بود .                                    

چي فکر کردي ؟ فکر مي کني تو اولين کسي هستي که مشکل داره ؟يا اينکه فکر کردي تو مشکلت از همه بزرگتره؟ به من نگاه کن ! منم مشکل دارم... منم ذجر کشيدم... منم بارها خواستم فرياد بزنم و با تمام وجود بگم...                                                       

و ديگه ادامه نداد و سرش رو پايين انداخت و به سرعت صورتشو با دستهاش پنهان کرد.                       چند لحظه بعد ادامه داد .دنياي مارو مي بيني؟ نگاه کن فاصله ي منو تو از هم چقدره؟ مي بيني؟ راه زيادي نيست کافيه منو تو فقط چند قدم برداريم تا بهم برسيم اما پيمودن عرض جاده به همين سادگي ها هم نيست بايد بتوني مشکلات و عواقب بعدي رو به جون بخري.

 گاهي هم مي تونيم طول جاده رو طي کنيم ... خطرش کمتره اما خيلي طولانيه بايد صبر و تحمل داشته باشيم...                                                                                                                      لولو کاملا با حرف هاش موافق بوداون داشت طول جاده رو طي مي کرد اون طرف جاده کسي انتظارشو نمي کشيد اما آخر اين جاده لولو منتظر يه خبر خوش بود يه خبر مثل پيدا کردن بهار گم شدش .همه چيز کاملا واسه لولو واضح و آشکار بود هدفش...راهش و تمام مشکلات سر راهش ...

کمی فکر کرد این وسط تنها چیزی که مبهم بود حضور اون ناشناس بود .

شاید باید لولو برگرده و نگاهی به پشت سرش بندازه شاید هنوز به همه چیز توجه نکرده .شاید هم بایدهایی وجود داشته که لولو ناخواسته اونارو فراموش کرده

                

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت21:20توسط لولو | |

ناخود آگاه داشت به طرف نیمکت می رفت.بدونه اینکه حتی لحظه ای فکر کنه.

اما یک آن ایستاد.نکنه اون حس لولو اشتباه باشه و واقعا" کسی اونجا در انتظار لولو ننشسته باشه.شاید برای رفتن کمی زود باشه.

لولو تصمیم می گیره بر گرده و کمی صبر کنه همون راه رو دوباره از نو طی می کنه اما این دفعه خلاف جهت قبل و درست پشت به اون نیمکت...

 دیگه کم کم اون چراغ پرنور همیشه سوزان داشت جای خودشو به نور نقره ای رنگ ماه شب های ممکو می داد.لولو به یاد اولین شب ورودش به ممکو روی چمن ها دراز می کشه.چمن هایی که بوی نارنجی رنگ پاییز رو به مشام هر رهگذری می رسوندن.

همه چیز درست مثل همون شب بود ماه سر جاش بود.ستاره ها هنوز اون بالا در حال سوسو کردن بودن.سکوت همون سکوت همیشگی بود.اما این وسط یه چیزی تغییر کرده بود چون لولو اونو احساس می کرد.

درسته لولو داشت به ممکو عادت می کرد.به ممکو و تمام چیزایی که در اون وجود داشت.به ممکو و طبیعتش.به ممکو و تمام زیبایی هاش.به ممکو و احساس عجیبی که توش بود.حتی به ممکو و آدماش...

چشماش به آسمون دوخته شده بودو از همه مهمتر به اون ستاره ی کم نور.لولو اون ستاره رو با تمام دوری و کم نوریش دوست داشت چون اون ستاره  هدیه پیر مرد بود.تا هر وقت به اون نگاه می کنه به یادش بیفته.پیرمرد به لولو گفته بود این ستاره تا زمانی که بخواد مراقبشه.

لولو اه بلندی از ته دل کشید.چقدر دلش واسه پیرمرد تنگ شده بود.چقدر دوست داشت الان پیرمرد کنارش بود و مثل اون شب ها واسش داستان تعریف می کرد داستانی که لولو شخصیت اصلیشو خیلی دوست داشت و همیشه می خواست مثل اون باشه.

فردا می تونست یه روز جدید دیگه باشه.یه روز جدید دیگه واسه پیدا کردن بهار.لولو نمی دونست چقدر طول می کشه تا بتونه بهار رو پیدا کنه اما این مهم نبود مهم این بود که هنوز امید داشت.

شاید بهار فرسنگ ها با لولو فاصله داشت شاید هم بلعکس همین نزدیکی ها بود

درست چند قدم اونطرف تر...

 

                 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت1:54توسط لولو | |

 

بايد از يكي مي پرسيد؛اما يه مشكل وجود داشت لولو تا حالا با هيچ ممكويي برخورد نداشت
نمي دونست چطور بايد رفتار كنه و اصلا"برخورد ممكويي ها با لولو چه جوريه؟
اونجا زير سايه ي اون درخت پيرزني ژوليده احوال تك و تنها ايستاده
لولو بالاخره دل رو به دريا مي زنه و با شتاب به طرف پيرزن مي دوه و در حالي كه نفس نفس مي زنه با صدايي نسبتا"
بريده سلام مي كنه؛پيرزن نگاهي گذرا به لولو مي ندازه و با لحني آروم اما لرزان جواب لولو رو مي ده
لولو كمي مكث مي كنه و با ترديد سوال مي كنه:
شما مي دونيد بهار يعني چي؟
پيرزن اين بار دقيق تر به لولو نگاه مي كنه و چند ثانيه اي تو چشم هاي لولو خيره مي شه لولو هم نگاه هاي پرسشگرانه ي خودشو
به چشمان پيرزن متمركز مي كنه و در انتظار شنيدن پاسخ مدتي كوتاهي به همين منوال سپري مي شه
 پيرزن به نشانه ي تاسف و اندوه سري تكون مي ده وبا همان لحن
آرام و دلنشيني مي گه:
بهار؟
بهار يعني هموني كه من مدت ها داشتم اما قدرشو ندونستم و حالا در حسرت ديدار اون حتي براي لحظه اي گذرا در زنداني از
حسرت و اندوه روزگارم رو يكي پس از ديگري سپري مي كنم ودر سوگ از دست دادنش اه و ناله رو توشه ي حرف هايي مي كنم
كه تجربه به من آموخته .
هنوز صحبت هاي پيرزن به پايان نرسيده كه قطره ات اشك آرام آرام
ازگوشه ي چشمان پيرزن سرازير مي شن و در لا به لاي چين و چروك هاي صورت پيرزن جايي براي پنهان شدن پيدا مي كنن تا لولو
مجالي براي ادامه ي صحبت هاش پيدا نكنه و نرم نرمك از پيرزن دور بشه.
اما كمي اون طرف تر پسركي شاداب و سرزنده كه از طرز نگاه ها و برخوردش مشخص بود كه يه چيزايي از حرف هاي لولو و پيرزن
دستگيرش شده  شتابان به سمت لولو مي ياد و بي مقدمه مي پرسه تو دنبال بهار مي گردي؟بيا من اونو نشونت مي دم...
و بعد در حالي كه دست لولو رو محكم گرفته اونو به طرف بازارچه بهار مي بره و سردر اونو نشونش مي ده و مي گه:
اوناهاش نگاه كن اين همون بهاره.


لولو هنوز مات و مبهوت به اطرافش نگاه مي كنه؛گيج و سر در گم شده هر كاري مي كنه نمي تونه ارتباطي بين حرف هاي پيرزن و پسرك پيدا كنه...


باز هم غروب شده ؛ غروبي كه پايان يك روز ديگه از روزهاي زندگي لولو تو ممكو رو اعلام مي كنه؛غروبي كه اينبار تلفيقي از
رنگ هايي نا معلوم گيج كننده در بر داره ؛تا دوباره خاطره ي تلخ اولين روزهاي ورود لولو يه ممكو رو تو ذهنش تدايي كنه؛ناخداگاه
به ياد اون نيمكت مي يفته،نيمكتي دور افتاده كه هميشه تنها ميهمانش لولو بوده؛نگاهي به اونجا مي نداز؛اما اين دفعه كسي اونجا نشسته
لولو احساس عجيبي داره؛احساسي عجيب اما آشنا،شايد آشنايي اونجا در انتظار لولو نشسته شايد هم نه رهگذري خسته اون نيمكت رو
براي لحظه اي آرامش در اختيار گرفته به هر حال فهميدن اين موضوع تنها با برداشتن چند قدم ديگه ممكن بود.
آيا اون واقعا"تنها يك رهگذر بود و يا اینکه اون احساس لولو...

                                  

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت0:56توسط لولو | |

لولو باز هم مجذوب خط کشي هاي سفيد وسط جاده شده،خط کشي هايي که از مقصد اونا هيچ اطلاعي نداره و نمي دونه کي به آخرين خط کشي مي رسه.
دوباره به طرف جاده مي دوه تا مثل هميشه روي اون خط کشي ها راه بره.
اما نه يک دفعه سر جاش خشکش مي زنه و به پشت سرش نگاه مي کنه،خيلي وقته که داره همين جاده رو دنبال مي کنه همه جاي اين جاده رو خوب بلده مدت هاست که دنباله رو خط کشي هاي جاده اي شده که تمام وجودش بوي تکرار مي ده .
نگاهي به جاده ي کناري مي ندازه اون جاده خط کشي نداره،خاکيه خاکيه،اما حداقلش اينه که خبري از تکرارو مکررات نيست پس مسيرشو به طرف جاده ي جديد تغييرمي ده شباهت اين جاده با جاده قبلي اينه که تو هيچ کدومشون نمي شه آخره جاده رو خوند اين جاده پستي و بلندي زياد داره و به راحتي و همواريه
جاده ي قبل نيست،به طوري که لولو به سختي مي تونه راه بره اما تنها دليلي که باعث شد لولو اين جاده ي ذهني رو انتخاب کنه همون جمله ي پيرمرد بود
 که گفته بود:
((هرگز رنگينکمان را نخواهي ديد مگراينکه توانسته باشي يک باران سخت را پشت سر بگذاري!))
لولو يک ليست عجيب و غريب آماده کرده اون تو ليستش اينطور نوشته:
يک تنه ي کوچک درخت از همون درخت هاي زيباي اکاليبتوس
مقداري علف خشک شده از همون علف هايي که روزانه زيرپاي هزاران رهگذر کمر خم مي کنن و هيچ اعتراضي ندارن
تکه ي کوچکي از پيراهن لولو ...
یه دونه گل هميشه بهار از زيباترين و سرخ ترين گل هاي هميشه بهاراین سرزمین ...
لولو بايد تمام اينها رو تهيه کنه دوباره به طرف کوچه هاي ممکو مي دوه تا باز اون درخت ها رو ببينه و يکي از بهترين هاشونو انتخاب کنه
اون وارد یکی از تاریک ترین وساکت ترین کوچه های ممکو می شه اما چیزی که توجه لولو رو به خودش جلب کرده اون تاریکی و سکوت مرموز نیست بلکه
تکه ی کوچکی از تنه ی بزرگ درختیه که بعد سال ها زندگی و تحمل باد ها و باران های سخت حالا یه کوشه زیر نور چراغی که مدام در حال چشمک زدنه واز حال و روزش پیداست که آخرین روز های عمرش رو سپری می کنه افتاده پس لولو اونو بر می داره و با خودش می بره تا رنگین کمانو نشونش بده.
رنگین کمانی که لولو هم به دنبال اونه،از کوچه بیرون می یاد تا ردپایی از علف های خشک شده پیدا کنه لولو با خودش می گه این یه مورد به راحتی پیدا می شه،درسته حق با اون بود مدت ها بود که علف های سبز و شاداب همیشگی در سوگ باران لباس خشکی و هرزگی به تن کرده بودن.

 نگاهی به لیستش می کنه و دومین مورد رو هم خط می زنه مورد سوم هم با پاره کردن تکه ای از پیراهن لولو قابل حل بود
 اما آخرین و البته سخت ترین مورد پیدا کردن آخرین چیز یعنی سرخ ترین گل همیشه بهاربود،
لولو باید بهاری ترین نقطه ی ممکو رو پیدا می کرد اما اصلا"بهار
یعنی چی؟کسی تا حالا بهار رو به لولو نشون نداده بود.هیچ کس به لولو نگفته بود که کجا می شه دنبال بهار گشت.
لولو هیچ شکلی از بهار تو ذهنش نداشت.نه عکسی نه رد پایی و نه حتی تصویری مبهم در دور افتاده تریرین گوشه ی ذهن، هیچ،هیچ،هیچ...
          

             

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت0:43توسط لولو | |

         photo

لولو در حالي که مشتي از تمام پول هاش رو در دست داشت وسط بازارچه ايستاده بود.
اما آيا اين لولو همون لولوِ سابق بود؟
همون لولويي که براي رسيدن به با ارزش ترين هدف زندگيش بي هيچ سرمايه و پولي تنها قلب صاف و ساده ي خودشو توشه ي راهش کرده بود؟
همون لولويي که فقط با تکيه بر توانايي هاش تونسته بود به اينجا برسه؟
پس حالا چي شده بود که اسکناس هاي مچاله شده ي تو دستش تونسته بودن راه حل مناسبي براي رسيدن لولو به هدفش باشن؟
اينها تمام اون سؤالاتي بودن که که در همون بدو ورود لولو به بازارچه از مغزش خطور کرده بود،اما اين دفعه این لولو بود که باید پاسخ سؤالاتش رو پيدا مي کرد
اينها سؤالاتي بودن که لولو جوابشونو بهتر از هرکس ديگه اي مي دونست.
لولو بايد به خودش و ديگران ثابت مي کرد ،لولو همون لولوست اما با انگيزه تر و قوي تر...
همون لولو با همون قلب و همون لباس اما نه با همون ديد و همون طرز فکر...
لولو بيشتر با خودش فکرکرد،اون بايد خودش براي رسيدن به هدفش تلاش مي کرد،لولو خوب مي دونست چيزايي تو زندگي هستن که هيچ اسکناسي قادر به پرداخت بهاي اون نيست.
لولو نگاهي به اون پول ها کرد و در حالي که محکم تر از قبل اونارو تو دستش مي فشرد کوله پشتيشو باز کرد و پول ها رو در تاريک ترين نقطه اي به ذهنش مي رسيد انداخت و بازارچه رو به قصد رسيدن به چيزي که آرزوشو داشت ترک کرد.
ممکو همون جايي بود که لولو مي تونست پيدايش تمام آرزو هاي کوچيک و بزرگشو در اون نظاره گر باشه
چيزي که لولو در پي اون بود درست در دل همين درخت هاي بلند و چمن هاي سبز زير پاهاش و قرمزيِ گل هاي هميشه بهار اين سرزمين نهفته بود
فقط کافي بود کمي بيشتر جستوجو کنه و با چشم دل به اين زيبايي ها نگاه کنه...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت21:39توسط لولو | |

لولو يه حس عجيبي داره يه جورايي احساس راحتي و سبکي مي کنه انگار که يه بار ديگه متولد شده
اما چيزي که اينجا از همه عجيب تراينه که اين حس درست بعد از اون اتفاق(از حال رفتن لولو تو ميدون)
و هم زمان با اومدن پيرمرد بهش دست داده،و خيلي چيزارو عوض کرده و اما تنهاچيزي که اين وسط هيچ تغييري نکرده بود.
عشق لولو نسبت به ممکو بود اون هنوز هم حس مي کرد اگه الان مي تونه نفس بکشه و تو خيابوناي ممکو قدم بزنه
اگه همه چيز رو تحمل مي کنه و دم نمي زنه اگه به زندگي اميدواره و هنوز نا اميد نشده همه و همه به خاطر
ممکو هستش .لولو دوست داره که واسه هميشه تو ممکو بمونه اما لازمه ي اين موندن داشتن خونست
يه خونه که واسه ساختنش احتياج به پول بيشتري داره و واسه داشتن پول بيشتر بايد کار کنه
يه کار که بتونه آينده ي لولو رو تضمين کنه ، اما چه کاري؟
لولو که کاري بلد نيست.تازه اينجا کسي رو نمي شناسه؟ولي حتما"راهي وجود داره
شايد اگه کمي بيشتر فکر کنه...
آره خودشه !
يه فکر جديد لولو يه فکر خيلي خوب به سرش زده اگه اين فکرش عملي بشه چي مي شه!
درسته که درآمد زيادي نداره اما لولو به همينشم قانعه، اون بايد از همين الان قناعت رو تمرين کنه...
بايد هرچه زودتر دست به کار بشه زمان زيادي نداره ، لولو همين مقدار اندک پولي رو که داره برميداره و به طرف بازارچه
حرکت مي کنه قدم هاش از هميشه تندتر شده ، از خوشحالي مي خواد پرواز کنه، اين فکر لولو در صورت عملي شدن مي تونه
مسير زندگيشو عوض کنه و اونو وارد مرحله ي جديدي از زندگي کنه مرحله اي که نيازمند پشتکار و تلاش بيشتر لولو هستش
درسته که سخته ولي غيرممکن نيست.لولو خوب مي دونه که الان ديگه بايد تمام نبايدها رو کنار بذاره و ترس از نتونستن رو فراموش کنه
ترسي که خيلي جاها واسه لولو مانع تراشي کرده و اونو عقب انداخته.

لولو وارد بازارچه مي شه،خيلي جالبه امانگاه ها هم عوض شده ديگه لولو در مقابل اين نگاه ها احساس غربت نمي کنه
ديگه از ترس دست هاش نمي لرزن و پاها مسير برگشت رو بهش نشون نمي دن.
ديگه سايه ي آدما رو يه لولوي بزرگ و ترسناک تصور نمي کنه،پر واضحه که همه چيز دگرگون شده و يه
اتفاقاتي افتاده که لولو از اونا بي اطلاعه،اتفاقاتي که واسه روشن شدنشون احتياج به گذر زمانه
اما اين که چه چيزي باعث اين دگرگوني شده؟ سؤاليه که مطمعنا"بعدها لولو جوابش رو پيدا خواهد کرد
ولي هرچي هست لولو اين حس رو دوست داره چون باعث شده لولو احساس آزاديه بيشتري کنه
الان لولو حس مي کنه يه پرنده شده،يه پرنده که تازه پروازکردن رو ياد گرفته،يه پرنده که مي تونه آزادانه به هر جا که مي خواد پرواز کنه
و روي پشت بوم آرزوهاش لونه بسازه،يه پرنده که با وجود اينکه مي دونه مي تونه تا اوج پرواز کنه ولي باز مسير برگشت به زمين رو
گم نمي کنه،يه پرنده که هيچ گاه از سايه ي مترسک روزگار نمي ترسه...

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت12:37توسط لولو | |

لولو داره تو کوچه پس کوچه هاي ممکو قدم مي زنه و به اين موضوع فکر مي کنه که الان يه مشکل اساسي و بزرگ داره اونم پيدا کردن يه خونست
يه خونه که حد اقل مکان رو براي استراحت داشته باشه،حتي اگر اون خونه 4 تا ديوار و يه سقف ، و يه در و پنجره ي کوچولو داشته باشه کافيه.
اما لولو داره با خودش فکر مي کنه که براي رسيدن به اين آرزو بايد از انتظاراتش کم کنه .
نبايد انتظار داشته باشه که همه درکش کنن و مشکلش رو حل کنن،لولو خوب مي دونه که هيچ کس بدون مشکل نيست و همه در پي حل مشکلاتشون
خودشونو درگير مسأل مختلف مي کنن.
لولو اين طور با خودش تصور مي کنه که همه ي ممکويي ها در کنار هم ايستادن و مشکلاتشون همون درهاي روبروشونه و خدا براي باز شدن اين
 درها به هر کس يه دسته کليد داده تابا پيدا کردن اون کليد در مورد نظرشون بازبشه اما هميشه اينطوري نيست!گاهي اين کليد رو مي شه تو دسته کليد
ديگري جستجو کرد .
لولو فکر مي کنه گاهي مي تونيم تشخيص بديم که اين کليد مي تونه کليد در آرزوهاي ديگري باشه و کمکش مي کنيم ،اما گاهي اونقدر درگير زندگي و مشکلات
خودمون مي شيم که فقط دنبال کليد خودمون مي گرديم و فراموش مي کنيم شايد کليد آرزوهاي ديگري در دست ما باشه .
بعضي ها هم فکر مي کنن تمام تلاش ها براي پيدا کردن کليد مورد نظر فقط و فقط تو همون دسته کليد تو دستشون خلاصه مي شه و زماني که از پيدا کردنش
مأيوس مي شن زانوي غم بغل کرده و کاسه ي چه کنم چه کنم؟به دست مي گيرن!
اما جالب تر اون افرادي هستن که وقتي مي بينن هيچ کدوم ازکليدها به اون در نمي خوره شروع به جنگيدن با اون در مي کنن.شايد در آخر اون در باز بشه
اما به چه قيمتي؟به قيمت از بين رفتن نيمي از آرزوها،و خراب شدن راه برگشت؟يعني ديگه به اون در احتياج پيدا نمي کنن؟!
لولو با خودش مي گه شايد لازم باشه وقتي از باز شدن در مقابلت با دسته کليدت نااميد شدي،سراغ درهاي ديگه بري خدارو چه ديدي شايد کليد تو اونجا باشه!

لولو هم يه دسته کليد داره که مي خواد از بين اونا کليد در خونشو پيدا کنه،همون خونه ي آرزوهاش!
يه خونه که با طلوع صبح پرتوهاي طلايي رنگ خورشيد رو از اون پنجره ي کوچيکش به داخل راهنمايي کنه و جاي جاي خونه رو با اين نور خارق العاده و
جادويي تزيين کنه و با غروب خورشيد درهاي پنجره رو ببنده و شب هنگام نور مهتابو مهمون خونه ي کوچيکش کنه و با اين اميد که صبح دوباره مي تونه
گرماي خوشيد رو بر در و ديوار خونش حس کنه چشم هاي خسته اما اميدوارشو روي هم بذاره و به خواب بره.
           

      کلبه

+نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت22:15توسط لولو | |

اونقدر اون نامه رو خونده بود که ديگه تمام عبارات تنها جمله ي پيرمرد رو از بر بود .
براي آخرين بار نگاه کوتاه و عميقي به نامه انداخت و اونو تو کوله پشتيش گذاشت ...
چشماشو آروم بستو نفس عميقي کشيد چقدر امروز همه چي قشنگ تر به نظر مي رسيد؟
ممکو با اون کوچه ها و خونه هاي شبيه به همش و اون درخت هاي بلند و سر به فلک کشيده ي اُکاليبتوس بيشتر از پيش در مقابل
جسه ي لاغر و کوچيک لولو خود نمايي مي کردن ديگه لولو توجهي به اون نگاه ها نداشت،بي خود نبود که لولو تا اين حد عاشق ممکو بود
آرامشي که اينجا بهش رسيده بود هيچ جاي ديگه يافت نمي شد.
انگار نه انگار که تا همين چند وقت پيش همه چيز بر عکس بود به حدي که لولو داشت نابوديه خودشو به چشم مي ديد و کم کم زيبايي هاي
ممکو پيش چشم هاش رنگ خاکستريِ نا اميدي و سرخوردگي گرفته بود.
حتي خورشيد هم ديگه اون سمفونيه غم انگيز هميشگي خودشو از ياد برده بود حالا ديگه اون آهنگ غم انگيز تبديل شده بود
به موسيقي شادِ از نو زيستن،موسيقي که مي تونست نويد بخش دنيايي بس قشنگ تر و شادتر واسه لولوِ هميشه اميدوار قصه ي ما باشه.
موج شادي تمام چهره ي لولو رو فرا گرفته بود.
از همه مهم تر چشم هاي لولو بود که هميشه روحيات و حالات لولو رو با صداقت هرچه بيشتر فرياد مي زد.
لبخند دوباره به لب هاي لولو برگشته بود و خيمه ي خودشو به خوبي محکم کرده بود تا با يه نسيم کوچيک نااميدي دوباره مجبور نشه
کوله بارشو جمع کنه و بره.

به لولو گفته بودن زماني مي توني واقعا"و واسه هميشه ممکو رو داشته باشي که مبارزه رو به خوبي ياد گرفته باشي
اما لولو اين طور فکر نمي کرد مبارزه نه اولين ونه آخرين راه ممکون بود زندگي پيش چشم لولو ساده تر از اوني بو که به خاطرش
بخواد لذت مهرباني و دوستي رو با طعم تلخ جنگ و ستيز عوض کنه.

لولو طرز فکرش کاملا"متفاوت شده بود اون ديگه دليل تاريکيِ کوچه هاي ممکو رو فقط در خاموشي چراغ هاي اون کوچه ها مي دونست
ونه در خاموشيِ چراغ هاي قلب ساکنين اون کوچه ها.

حالا ديگه لولو پايان غم رو سرآغازي براي شادي و اشک رو دليلي مبهم براي لبخندي دوباره مي دونست...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت22:45توسط لولو | |

اينجا کجاست؟
لولو مرده؟
نه اون هنوز زندست آخه صداي بريده و نصفه و نيمه ي نفسهاش اينو اثبات مي کرد.
مي خواست از جاش بلند بشه؛اما صداي آروم و دلنواز آشنايي اونو از اين کار منصرف کرد.
لولو اين صدارو قبلا يه جايي شنيده بود؟
آره خودشه اين صدا همون صداي پيرمرد بود،لولو هنوز اونو به ياد داشت آخه چه طور ممکن بود
پيرمرد رو با اون همه لطف و محبت از ياد ببره؟
همه چيزداشت دوباره تکرارمي شد دوباره اين پيرمرد بود که به داد لولو رسيده بود.
وحالا با اون قامت بلند ولبخند هميشگي که به لب داشت بالا ي سر لولو ايستاده بود
و از اون مي خواست تا از جاش تکون نخوره و استراحت کنه؛پيرمرد آدم کم حرفي بود و مي شه گفت هميشه سرش به کارخودش بود،لولو مي دونست که اون حرفاي ناگفته زياد داره اما چرا هيچ وقت چيزي نمي گفت،و فقط گاهي بعضي مسأل رو به لولو گوشزد مي کرد؟
اصلا"چي شد که بعد اين همه مدت دوباره سر و کله ي پيرمرد پيدا شده بود اونم درست زماني که لولو به کمک احتياج داشت؟
لولو باز هم گيج و سر در گم شده بود باز سؤالات بي جواب زيادي تو سرش بود که دوست داشت جواب همشونو پيدا کنه و پير مرد تنها کسي بود که مي تونست جوابگوي تمام سؤالات لولو باشه
پير مرد يه سفره پر از غذاهاي جورواجور واسه لولو آماده کرد.
لولو به حدي گرسنه بود که نفهميد چطور تمام غذاها رو طي يه مدت کوتاه خورد؟
لولو بعد از خوردن غذا بلند شد تا از پير مرد تشکر کنه اما هر چي به اطراف نگاه کرد خبري از پيرمرد نبود پيرمرد کوله پشتيِ لولو رو پر از آذوقه و پول کرده بود و يه نامه هم کنار اون گذاشته بود
لولو نامه رو باز کرد؛اما در کمال تعجب تنها يک جمله در اون نامه نوشته شده بود اونم اين بود:
هرگز رنگينکمان را نخواهي ديد مگراينکه توانسته باشي يک باران سخت را پشت سر بگذاري!
پيرمرد حتي تو نامه هم کم حرف زده بود اما هر کلمش معناي زيادي داشت که اگر لولو تمام اونارو درست کنار هم مي گذاشت چيزاي زيادي دستگيرش مي شد.
شايد پيرمرد سوالات لولو رو پيش بيني کرده بود و جواب همه رو توي اين جمله ي کوتاه خلاصه کرده بود.
اما آيا لولو واقعا قدرت درک اين مسأل رو داشت؟
به هر حال منظور پيرمرد هرچي که بود براي لولو خيلي اهميت داشت.پيرمرد واسه لولو مثل فرشته ي نجات بود که درست سر به زنگا
از راه رسيده بود و حالا بعد از انجام مأموريتش يه دفعه غيبش زده بود.
لولو همه چيزش رو از دست داده بود اما 2 تا چيز ارزشمند رو داشت که مي دونست که هيچ وقت و به هيچ قيمتي اونارو از دست نخواهد داد
و اونا چيزي نبودن جز قدرت ايمان و معجزه ي عشق .
لولو اين دو رو مکمل هم مي دونست و هميشه با خودش مي گفت :
«اين قدرت ايمانِ که با معجزه اي به نام عشق فرصتي واسه تجلي و ظهور پيدا مي کنه تا من حضور معبود هميشه حاضرم رو فراموش نکنم»

Image By Pic.Blogfa.Com
 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت20:43توسط لولو | |

چقدر لاغر و نحيف به نظر مي رسيد!
رنگ سرخ گونه ها جاي خودشو به رنگ زرد بيماري و بي حالي داده بود.
اين چشم ها همون چشم هاي براق هميشه نبود!
لولو داشت انعکاس تصوير خودشو تو آب باروني که کنار خيابون جمع شده بود مي ديد.
دوباره اشک تو چشماش حلقه زد .سريع روشو برگردوند.نمي خواست باز هم اشک چشماشو ببينه.
چون ديگه تاب و توان گريه کردن نداشت.به هر سختي که بود از جاش بلند شد.
ديگه تعادل راه رفتن رو هم نداشت،سرش بد جوري گيج مي رفت،همه جا تيره و تا به نظر مي رسيد
ديگه جايي رو نمي ديد،با هر قدمي که بر مي داشت انگاري فاصلش با زمين کمتر مي شد.
لولو هر طور بود سعي مي کرد کسي متوجه حال بدش نشه اما کم کم داشت سايه ي سنگين نگاه هايي رو حس مي کرد
سرش رو بالا برد ،تا دليل اين احساسو بفهمه ،خداي بزرگ همه داشتن به لولو نگاه مي کردن.
ولي همه منتظر بودن،انگار که انتظار اجراي يه نمايش رو مي کشيدن!يه نمايش خيمه شب بازي !
و حالا لولو همون عروسک خيمه شب بازي بود که ناخواسته داشت حقيقت تلخ زندگيشو
به نمايش مي گذشت، انگار همه باورشون شده بود که اينا همش يه نمايش و داستانِ ،و
زاييده ي تصورات و خيال پردازي هاي نويسنده ي بي درد ُغميه که تنها واسه
سر گرمي و تفريح ، يه شخصيت مبهمي مثل لولو رو خلق کرده تا وقت اضافه ي خودشو ديگرانو پر کنه...
لولو واسه اون همه چشم که به حرکات و رفتاراش خيره شده بودن نقشي فراتر از يه عروسک نداشت.
در واقع کسي هنوز لولو رو باور نداشت،لولو تازه داشت معناي اون همه نگاه رو مي فهميد.
خيلي سخته که باشي ولي همه فکر کنن نيستي اونوقت ديگه باورت براشون سخته،اونوقت به زمان
زيادي براي اثبات موجوديت خودت نيازمندي!
لولو مات و مبهوت به اطرافش نگاه مي کرد .نمايشي در کار نبود؛پس اينا منتظر چي هستن؟!
کوله پشتيشو برداشت بايد خودشو خلاص مي کرد .ديگه تحمل نداشت.
هرطور بود بايد اونجارو ترک مي کرد.اما چطوري؟با چه نيرويي؟
اون ديگه نمي تونست راه بره .پاهاش سست شده بودن.اما راه رفتن سخت تر از تحمل اون همه نگاه نبود.
دوباره بايد امتحان مي کرد.دستهاشو رويه زمين گذاشت و در حالي که سعي مي کرد از دستهاش
کمک بگيره از جاش بلند شد.
اما اين پاها ديگه تحمل وزن سبک لولو رو هم نداشت؛به يک ياره ممکو باتمام آدماش دور سر لولو چرخيدن گرفت .
لرزش پاها و دست هاش بيشتر شد تا جايي که تاب ايستادن رو از پاهاي خسته ي لولو گرفت و اونو در مقابل اين همه تماشاچي
کنجکاو به زمين انداخت.
ديگه هيچ کدوم از حس هاي لولو کار نمي کرد.نه مي شنيد نه مي ديد و نه چيزي رو حس مي کرد.
تمام اعضاي بدن لولو از کار افتاده بود
 الان ديگه قلب لولو تنها عضو فعال بدنش بود که با وجود تحمل بار سنگين غم و ناراحتي هنوز تپيدن رو از ياد نبرده بود.


 Image By Pic.Blogfa.Com

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت0:8توسط لولو | |

Image By Pic.Blogfa.Com

آخ که چه روز سخت و غم انگيزي رو لولو پشت سر گذاشته بود.لولو احساس مي کرد اون روز سخت ترين روز زندگيش بود.
اما اين تازه اول بدبختي هاي لولو بود !
تراژديه داستان لولوممکو درست از زماني شروع مي شه که لولو تنها و خسته تو کوچه هاي تاريک ممکو ؛ همون موقعي که تمام
ممکويي ها تو خواب ناز بودن با پاهايي  که ديگه تاب و توان راه رفتن نداشتن دنبال مکاني هر چند کوچيک واسه خواب و غذايي هر چند اندک
واسه خوردن مي گشت.اما اون نه جايي از ممکو رو واسه پناه بردن بلد بود و نه پولي داشت که بتونه براي خودش چيزي بگيره!
الان ديگه از ميدون بيرون اومده بود . روبروش مسجد بود(مسجد صاحب الزمان)برق عجيبي تو چشماش درخشيد.
انگار که درميان تاريکي هاي مطلق روزنه ي نوري ديده باشه،ازخوشحالي کوله پشتيشو زمين انداخت وبه طرف مسجد دويد.
همين که به مسجد رسيد.با دري که يه قفل بزرگ آهني روش قرار داشت روبرو شد.
ديگه داشت ديوونه مي شد اينجا همه چيزش فرق داشت.حتي ...
برگشت و کوله پشتيشو برداشت.سرش بدجوري گيج مي رفت.ديگه جايي به ذهنش نمي رسيد.آخه اون اصلا جايي رو نمي شناخت!
تصميم گرفت با شکمي گرسنه همون جاي قبليش بخوابه گرچه اون جا کمي سرد بود ولي بهتر از هيچي بود.

روي همون چمن هاي سرد دراز کشيد،نگاهش به آسمون بالاي سرش بود، اما فکرش جاي ديگه بود،لولو به صبح فردا فکر مي کرد.
يه زماني اون عاشق صبح بود صبحي که مي دونست باروشن شدن هوا مي تونه
يه روز قشنگ و شاد ديگه رو شروع کنه اما حالا چي؟
الان به چه اميدي بايد چشماشو باز مي کرد؟
به اميد اينکه شايد ،شايد بتونه يه چيزي واسه خوردن گير بياره؟
به اميد اينکه يه نفر ؛يه آدم،يه ممکويي پيدا بشه که به جاي اينکه سرش رو بالا بگيره و بي توجه به همه چيز مسير دلخواهشو طي کنه
يه نگاه گذرايي هم به زير پاش بندازه (شايد اونجا امثال لولو ممکو به کمک احتياج داشته باشن)؟
به اميد ...
آره لولو از همه چيز نااميد شده بود ولي هنوز به اين مورد آخر اميد داشت،يه جورايي ته دلش احساس مي کرد امکان نداره اينجا(ممکو)
همه ي آدماش مثل هم باشن.لولو با خودش مي گفت درسته که من با همشون فرق مي کنم ولي هرچي باشه منم يه ممکويي هستم و مثل
خيلي از ممکويي هاي ديگه عاشق ممکو هستم.

در همين افکار بود که صداي رعدوبرق به يک باره تمام افکار لولو رو از هم پاشوند .خداي بزرگ چه باروني ؟!!!!!
چه دل پري داره اين آسمون، اما لولو ته دلش احساس خوبي داشت .
اول اينکه لولو بارونو خيلي دوست داشت.دوم اينکه يه هم درد پيدا کرده بود (آسمون هم مثل لولو دلش گرفته بود).
و از همه مهم تر:الان ديگه قطرات درشت بارون يه بهونه ي قشنگ واسه پنهان شدن اشک هاي لولو ممکو بودن.
اشکايي که با قطرات قشنگ بارون هم خونيه عجيبي داشتن .

لولو با خودش مي گفت:اي کاش همه ي آدما مثل بارون بودن،
اونوقت ديگه واسه آميختن قلبشون با ديگران دنبال سند و مدرک نبودن.
اونوقت ديگه واسه دريچه هاي قلبشون حصار و مرزو قفل و کليد قرار نمي دادن.
اونوقت ديگه...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت12:42توسط لولو | |

لولو در حالی که به سرعت قدم بر می داشت از بازارچه خارج شد.روبه روی بازارچه یه میدون بود با یه حوض مستطیلی شکل که در ابتدای مسیرقرارداشت و در امتداد اون یه حوض دایره ای شکل نسبتا بزرگ بود با آدمای جورواجوری که در قسمت های مختلف این میدون هر کدوم مشغول انجام فعالیت های روزمرشون بودن .
لولوهمه جای میدون رو بررسی کرد.
مثل همیشه دنبال خلوت ترین نقطه می گشت؛بالاخره اونجایی که می خواست رو پیدا کرد
وروی تنها ترین نیمکت نشست خیلی گرسنه بود با امید اینکه بعد مدتها گرسنگی دلی از عذا در بیاره کوله پشتی کوچیکی که همراهش بود رو باز کرد اما در کمال نا باوری جز تکه ی کوچیکی نون چیزی براش باقی نمونده بود.
خیلی دوست داشت الان به جای این تکه ی کوچولوی نون یه غذای بهتری روبروش بود
مثلا یه مرغ بریان خوشمزه،لولو خیال پردازی رو خیلی دوست داره همیشه تصور لحظات خوش می تونه اوضاع موجود روبراش قابل تحمل تر کنه ،پس تکه ی کوچیک نون رو روی نیمکت گذاشت ودرحالی که روبروی نیمکت زانو می زد دستهای کوچولوی خودشو به هم گره زد،آرنج هاشو روی نیمکت گذاشت ودر حالی که چشماشو می بست سعی کرد اون مرغ ذهنی رو به بهترین شکل ممکن جلوی خودش تصور کنه.
الان یه مرغ بزرگ خوشمزه روبروش بود با بهترین وخوشمزه ترین دسرها،دستشو جلو برد تا یه تکه از مرغ  رو برداره چیزی نمونده بود که دستش به مرغ برسه که یه دفعه صدای پای رهگذری که از اون نزدیکی ها رد می شد و با تعجب زیادی به لولو نگاه می کرد تمام افکار قشنگ لولو رو ازبین برد .
لولو سر خورده وغمگین روی نیمکت نشست ؛ قطرات کوچولو وگرم اشک  پیوسته ازگونه های سرد و بی روح لولوسرازیرمی شد. لولوهمین طورکه تکه ی کوچیک نون رو گاز می زد و با گوشه ی آستینش اشکاشو پاک می کرد.
سرش رو بالا گرفت تا در حالی که به آسمون بی انتهای بالای سرش نگاه می کنه بابت همین نعمتی که نگذاشته بوداز گشنگی بمیره از خدای بخشنده ی خودش تشکر کنه.
چه غروب غم انگیزی!
انگاری امروز آسمون هم خودشو در غم لولو شریک می دونست وخورشید با اون پرتوهای نارنجی رنگش داشت سمفونیه غم انگیز بی کسیِ لولو رو اجرا می کرد.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت10:55توسط لولو | |